ستاره کاغذی

 

قرار بود خانه مان حوض داشته باشد..از آن کف آبی فیروزه یی ها...قرار بود ماهی های قرمزمان را خودمان فکر کنیم و آزار ندهیمشان...قرار بود در ِ خانه ی ما آهنی باشد با مشبک های شیشه یی که نقش دارند..لوزی لوزی...

قرار بود درخت بید مجنون کوچک گوشه ی حیاط تک باشد بین تمام آن محل...قرار بود باغچه ی کوچکمان را خودمان پر بار کنیم 

 قرار بود تو .. توی همان حیاط ۳ در ۴ به من دوچرخه سواری یاد بدهی و من فرش پهن کنم و قیمه بخوریم زیر سایه ی همان مجنون...قرار بود یادمان نرود از ۴ تا ۷ سالگی مان را...

قرار بود زود به خانه برگردی تا قول و قرار هایمان سر جایش بماند

.....

...

..

قرار نبود ساعت لج کند و چشمان من اشک و قلبم یخ

قرار نبود.. نه قرارمان نبود که دیگر بر نگردی

+   هراتس ; ۳:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

برای شروعی تازه..و شاید غریبه تر

خدانگهدار.

+   هراتس ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

تو تنها سیمین منی...سیمین ام بمان

+   هراتس ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

پ.ن:

پ.ن: یادم می رود گاهی آن روزها را که می گفتی من اینطور بزرگ شدم..من تنها تنها قد کشیدم...

پ.ن:آدم ها زیاد توی زند گی ام دخالت کرده اند و من تماشا...  گاهی برایشان محکم دست می زدم و گاهی فریاد می زدم بر سرشان اما نمی دانم چرا فقط سر خودم بود که از فریادم سوت می کشید و  آنها اگر نمی خندیدند اما چیزی هم نمی گفتند

پ.ن:ستاره تو این بار هم به سنگ خوردی...اما زخم های تو از درون شکافته می شوند...پس خفه شده بمیر ..کسی حرف تو را باور نخواهد کرد

پ.ن:بزرگتر که شوم فکر کنم می ترکم

پ.ن:بگذار کمی هم من زخم بزنم...بدون فاصله....پشت هم..و کسی هم بهم نگوید ستاره زبر شدی...

پ.ن:این ها همش هم تقصیر من نبود و تو هم حق نداری به من بگویی لیاقتت همینه..فهمیدی؟

پ.ن:این جا سقف زمین برای من هم کوتاه است..نجاتم بدید

پ.ن:گرمم است زیاد این روزها اما نمی دانم چرا لرز می کنم

پ.ن:تو آدم مهمی نیستی..تو فقط نیمی از من را نمی دانم کجا جا گذاشتی ...

پ.ن:من می ترسم از تمام شما دوست داشتنی هایم..من دشمن هایم را خواهم پرستید چون اول و آخر می دانم که وظیفه شان چیست...

پ.ن:من Frida را حس کردم..شما اگر محکومش می کنید هیچ نمی فهمید..من دوستش داشتم...

پ.ن:آخ

+   هراتس ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

يک حس نا تمام

تنها نشسته ام روی صندلی.

اتاق خاکستری است-انگار همه چیز محو است.

از روی صندلی نمی توانم بلند شوم..تنها پاهایم را جمع می کنم توی خودم یا آویزان از صندلی.

صندلی چوبی است.قهوه یی تیره.

تمام این سالها مثل سریالی- تصویر تصویر- از جلوی چشمانم می گذرد.نمی توانم بلند شوم.

زخم می زند..حرف می زنم..گاهی فریاد می کشم..هوار می زنم..هق هق می کنم..زار می زنم..

روی صندلی لعنتی اما نشسته ام.

گاهی اتاق نم می کند.عرق می کنم..سرد می شود یک باره..لرز می کنم...

ناگهان دلم شانه می خواهد..این صندلی چوبی را نه...یک باره تصویری که می گذرد لبخند را روی چهره ام می آورد.

پاهایم را جمع می کنم توی خودم...صدای خنده ام بلند تر شده...

آرام آرام

یک باره سکوت می کنم...تصاویر چیزی نشان نمی دهند..فقط صداست..گوش می کنم..کور شده ام؟؟

اتاق سایه اش روی تنم سنگین شده..خم می شوم روی تمام خودم..تمام دنیا روی کمر ام جا خوش کرده انگار..

پاهایم تیر می کشند...دستانم خالی ست و نگاهم کور

.

.

.

 

چشمانم قرمز شده..مثل یک کاسه ی خون..تصاویر دور شده اند..

این بار نه گریه هایم نه خنده هایم..هیچ کدامشان بلند بلند نیست..شنیده نمی شوند..

فقط عضله های صورتم جا به جا می شوند..کشیده می شوند-ساکن-شل می شوند..

سرم داغ می شود

همه چیز هنوز محو است..بویش را حس می کنم اما..

نور هایی از دور سو سو می زندو تاریکی اما تمام مرا گرفته..

صندلی دستان چوبی اش را دور تنم حلقه زده..من اما این دستان چوبی را نمی خواستم!

اتاق که نم می کند اما... عطر نم دار چوبی اش مست ام می کند...

کاش آفتاب نتابد...

+   هراتس ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir